آقای کیارستمی عزیز!
در تمام سالهایی که برایم همچون یک پدر مهربان، عزیز و دوست داشتنی بودی، هیچگاه به خودم اجازه ندادم که حتی نامهای شخصی برایت بنویسم. هروقت میخواستم حرفها و دلتنگیهایم را به زبان بیاورم، به جایش ترجیح میدادم شنونده حرفهای نغز و تاثیرگذار و آرامشبخش شما باشم. اما گفتگوی شما با یک رسانه خارجی مرا در چنان بهت و حیرتی فرو برد که برای نخستین بار دست به قلم بردم برای نوشتن یک نامه سرگشاده.
همه چیز از آن شب لعنتی شروع شد. شبی که بازویم را گرفتی و به کناری کشیدیام و گفتی که فیلمم را دوست نداری. ناراحت نشدم، اما تعجب کردم. فیلمم را برای اول بار نه در ابوظبی، که چندین ماه پیش در خانه خودم در تهران دیده بودی. و گفته بودی دوستش داری. حیرتآور بود که شخصیتی چون شما در عرض چند ماه چنین فراخ، تغییر عقیده دهد. با این همه، همچون همیشه نظرت برایم مهم بود و از شما تشکر کردم. اما ادامه دادی. سپس حرفهایی زدی که باور نمیکردم هیچگاه از زبان شما بشنوم. از من و سینما و رویکرد من به مسائل اجتماعی شروع کردی و بعد به جعفر پناهی پرداختی و همه ماها را حسابی نواختی. با کلماتی ناپسند که هیچگاه باور نمیکردم از زبان مودب و ماخوذ به حیایت بیان شود، فیلمسازی ماها را به سخیفترین عملها تشبیه کردی و از نحوه پرداختن فیلمسازانی چون من و دیگران به رخدادهای اجتماعی، انتقاد کردی. به این حرفها هم اکتفا نکردی. من و دیگرانی که صدای مردم را در زیرزمین و پستو و خانه و کوچه و خیابان شهرمان شنیده بودیم، به دروغگویی در فیلم هایمان متهم کردی. گفتی زمانی که تماشاگران برای فیلمی دست بزنند و هورا بکشند مرگ آن فیلمساز فرا رسیده است. پس از نمایش فیلمم در آن سالن عظیم، تنها کسی که روی صندلی نشسته بود و دست نمیزد و شاید عصبانی بود شما بودی.
استاد عزیز و گرامی من! تعاریف شخصی شما از سینما برای من و همه سینمادوستان محترم بوده است. اما این باعث نمیشود به شما حق دهیم با منش دیکتاتورها، در دنیای هنر تعیین تکلیف کنی و سینمایی که همچون آثار خودت خاموش و بیصدا و بیارتباط با دغدغههای اجتماعی نباشد را بیارزش بدانی.
من جایزهام را از نفَس گرم تماشاگران فیلمهایم میگیرم. آن کف زدنها و تشویقها در ابوظبی، برایم ارزشمندتر از آن جایزه نقدی بود که همان تماشاگران به من دادند. بر عکس شما، من به تاثیر گذاری عاطفی بر مخاطب معتقدم و تراژیکمیک سبک و سیاق من است.
وقتی آن شب مرا به کناری کشیدی، فکر کردم به قصد دلجویی آمدی. پس همان لحظه سعی کردم توضیح دهم تا بدانی که معتقدم جایزه ندادن و جایزه نگرفتن نیاز به هیچ توضیحی ندارد. کاش همان جا دم فرو میبستی تا اسطورهای که همه این سالها از شما در ذهنم ساخته بودم با این صدای مهیب شکسته نمیشد.
آقای کیارستمی عزیز!!
شما حق نداری برای پاک کردن دامنت ازسکوت و محافظهکاری، وجه پر ارزش تعهد اجتماعی فیلمهای ما را نوعی اتهام جلوه دهی و به خاطر این ویژگی خطیری که ما داریم و شما نداری، سرزنشمان کنی.
در تمام این سالها با کمترین تاثیرپذیری از سیاست و جامعه فیلم ساختی، که صد البته حق شما بود و انتخاب شما. سکوت هم حق شما بود، هرچند اگر لب به انتقاد از ستمگری حاکمان و اوضاع نابسامان اجتماعی هم میگشودی، حاشیه امنیتات از تمامی ما بیشتر بود. اگر به خاطر جفاهایی که به من و جعفر پناهی و فیلمسازان دیگر شده فقط جشنواره ها و نهاد های مردمی دنیا از ما حمایت میکنند، در مقابل تلنگری احتمالی از سوی حکومت به شما، سازمان ملل در پشت شما میایستد. با این حال همانطور که گفتم سکوت حق شماست. اما آن چه حق شما نیست، بیان حرفهایی است که تیتر روزنامههای حامی دولت ایران می شود و رژیم ایران را خشنود میکند. بر چه اساس به خود اجازه میدهی تلاش فیلمسازان برای همراهی با مردم ستمدیده را با کلمات ناپسند به سخره بگیری و بدتر از آن همزبان با دیکتاتورهای دینی به نهی از منکر روی آوری؟ چه باعث شده تا حرفهایی که پیش از این تنها از زبان مسئولان حکومتی سینما و روزنامهنویسان کیهان شنیده بودیم را این بار از زبان شما بشنویم؟
پیشتر گفته بودی ایران بهترین جای دنیا برای فیلمسازی است. شاید برای فیلمسازی چون شما و فیلمهایی که میسازی چنین باشد. اما خوب میدانی که دل همه فیلمسازانی که دغدغه سینمای مستقل و اندیشمند را دارند و ایران امروز و جامعه ایرانی نیز دغدغهشان است از وضعیت پادگانی سینما خون است. چطور میتوانی کشوری را که سختترین سانسورها را در فیلمسازی اعمال میکند، بهترین جای دنیا برای فیلمسازی بدانی؟ در شرایطی که سینماگران ما یکی پس از دیگری ممنوعالخروج میشوند و بعضی از آنها مثل جعفر پناهی امکان فیلمسازی در یک پروژه بزرگ بینالمللی را به همین دلیل از دست میدهند، به عوض این که از آنها دفاع و پشتیبانی کنی، آنها را مذمت میکنی که چرا در ایران- به قول شما بهترین جای دنیا برای فیلمسازی- فیلم نمیسازند؟ حتما مزاح کردهای. اما من هیچ نشانی از لطیفهگویی و طعنه و کنایه در حرفهایت ندیدم. اگر واقعا به حرفت باور داری، چرا تازهترین فیلمات را در ایالت توسکانی ایتالیا، در پنج هزار کیلومتری تهران ساختهای؟
به طعنه گفتهای : «... اگر بهمن قبادی فکر میکند درخارج از ایران شرایط بهتری برای ساخت فیلم دارد به او تبریک میگویم... آنچه از ایرانیهایی که کشور را ترک کردهاند مشاهده کردهام، پیامد چندان مثبتی نبوده است. ..» من هیچگاه به خواست و اختیار خودم از ایران خارج نشدم. مرا از کشورم بیرون کردند. همه درها را برای ساختن فیلم به روی من بستند. با وجود همه این مشکلات، در همان روزها که در ایتالیا تدارک فیلم تازهات را میدیدی، من آخرین فیلمم را در قلب تهران ساختم. دلم نمیخواهد حرفهایت را به فرافکنی تعبیر کنم.
من اگر مثل هر وطندوست دیگری سنگ کشورم را به سینه میزنم و دغدغه جامعهام را دارم، اگر برای جامعهام فیلم میسازم، برای این است که جامعه مرا فیلمساز کرده است. من هرگز کشورم را رها نمیکنم و هیچگاه موافق ترک وطن نیستم، چه برسد که به گفته شما با فیلمم جوانان را تشویق به ترک وطن کنم. فیلم مرا به زودی همه مخطبان ایرانی داخل کشور به رایگان خواهند دید و خود در اینباره قضاوت خواهند کرد.
گفتهای: «... جایی که شبها میتوانم آرام بخوابم، خانهام است...» چطور میتوانی در شرایطی که همه دنیا میدانند هرروز چه بر سر جوانان ایران میآید، آسوده بخوابی؟ چطور میتوانی درحالی که مردم ایران خواب خوش ندارند و در بیم آیندهای تاریک برای فرزندانشان به سر میبرند، شبها آرام بخوابی؟ چه میدانی فیلمسازی با ترس و هراس و بدون مجوز یعنی چه؟ چه میدانی زندانی شدن به خاطر موفقیت فیلمت در کن و بازجویی شدن به خاطر حرفهایی که در خارج از کشور زدی یعنی چه؟ من اینها را با گوشت و پوست و استخوان خود حس کردهام و به همین دلیل است که مثل شما خواب راحت ندارم. برای همین است که جامعه ایران، امروز برایم مهم تر از سینما است. برای کمک به هموطنانم که در رنج و بیعدالتی به سر میبرند حتی حاضرم سینما را رها کنم و وظیفهام را در قبالشان انجام دهم. دلم برای آپارتمان یک خوابه کوچکام که زمانی در آن شبها راحت میخوابیدم و روزها پذیرای دوستان و همکارانم بودم تنگ شده. مدتها است که دیگر در آنجا خواب راحت نداشتم. اما شما راحت بخواب. حتما میتوانی.
گفتهای: «... میخواهم هم چنان در کشور خودم و به زبان مادریام فیلم بسازم...» شما را هیچوقت به خاطر کرد بودن و به خاطر سنی بودن محکوم به سکوت نکرده بودند. اما در همان کشوری که کشور من هم هست، هیچگاه اجازه ندادند به زبان مادریام فیلم بسازم و یکی از دلایل توقیف فیلمهایم هم همین بوده است.
من هم مثل شما میخواهم در کشور خودم و به زبان مادریام فیلم بسازم. من هم عاشق کشور و خانهام هستم. اماهمه اینها از من دریغ شده چون سکوت نکرده ام. و شما همه اینها را داری – به قیمت حرف نزدن و سکوت. کاش میگذاشتی همه چیز به همین وضع باقی بماند. شما به راه خودت میرفتی با داشتههایت و با خواب آرامی که- در خانهات در ته آن بنبست- حاصل میشد، و ما هم به راه خودمان میرفتیم، با همصدایی با مردمی که سرنوشتشان برای ما از سینما مهمتر است و با داشتههایی که از ما دریغ کردهاند و میکنند. دیگر چه نیازی بود به همصدا شدن با کسانی که مردم را سرکوب میکنند؟
آقای کیارستمی عزیز! در این روزهای حساس و سرنوشتساز چه بخواهی چه نخواهی، چه درست چه نادرست، تنها معیار شرف و عزت و افتخار، همراهی با مردم و همراهی نکردن با مخالفان مردم است. شما با حرفهایت، ما را از اعتراض کردن در جشنوارهها و پیوستن به مردم و فیلمسازی درباره مشکلات اجتماعی و سیاسی نهی کردهای. مردم سکوت هنرمندان را فراموش نخواهند کرد. مردم بهترین داوران تاریخاند.
بهمن قبادی – هفت نوامبر دو هزار و نه